دینا کوچولودینا کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

عاشقانه می نوازم برای تو که تک ملودی زندگی ما شدی دینای عزیز

این 9 ماه

1392/4/4 17:54
نویسنده : درناز
1,093 بازدید
اشتراک گذاری

این 9 ماه     

سلام نفس مامان.امروز تصمیم گرفتم واست بنویسم.پیش خودم گفتم حیفه وقتی بزرگ میشی این روزارو از یاد ببرم یا تو خاطرم کمرنگ بشه.الان به دنیا اومدی و 3ماهته.ببخشید که دیر به فکر نوشتن افتادم... 

عزیزم دخترکم تو خیلی آرومی.از همون لحظه که اومدی تو دلم تا الان که داری پیشم می خندی کوچکترین اذیتی ازت ندیدم.اگه از روزی که اومدنتو فهمیدیم یا از سونو گرافیایی که رفتیم یا از اولین باری که تو مانیتور دستگاه سونو دیدیمت یا از دلواپسیهای تکون نخوردنتو چیزای دیگه تو 9ماه بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه.فقط بگم اولین روزی که فهمیدم هستی 4مرداد 91 ساعت 7 بعداز ظهر بود. اولین باریم که دیدمت تو سونو 5 مرداد بود.دکترتم خانم دکتر زهرا نادری بود تو این 9ماه که خیلیم دوسش دارم.وقتیم که جنسیتتو فهمیدم تو آبان بود.بابایی رفته بود کربلا.منم خودم رفتم سونوگرافی دکتر شاکری.وقتی دکتر بهم گفت دختره نمی دونی چقدر ذوق کردم.نمی دونی که چقدر خوشحال شدم.انگار از همون اول می دونستم دختری عزیزم.همه می گن بچه دختر تنبله دیر تکون می خوره ولی تو از 16 هفتگی شروع کردی به تکون خوردن.توی 33 هفته یکم تکونات کم شد و مجبور شدم 2 شب بیمارستان بستری شم.اون 2 شب خیلی بهم سخت گذشت آخه خیلی واسم سخت بود بدون بابایی باشم.راستی اینم بگم تو این 9 ماه دوستای نی نی سایتم خیلی باهام همراه بودم.هر روز صبح تا آخر شب با هم تو کلوپ در مورد نی نیهامون و احساساتمون حرف می زدیم...

دیگه داشت کم کم به اومدن تو نزدیک می شدو ما هنوز اسمتو انتخاب نکرده بودیم.نمی دونستیم دایانا بزاریم یا دینا.

وای که روزای آخر چقدر دیر می گذشت.شوق دیدن تو هر روز دلمو قلقلک می دادقلب 12 اسفند بود که با مامانم رفتیم بیمارستان پیامبران واست پرونده تشکیل بدیم از قبل دکتر شیرین حشمت رو انتخاب کرده بودم آخه دکتر نادری تو اون تایم امریکا بود واسه همین دکترمو واسه زایمان عوض کردم.دکتر حشمت ضربان قلبتو گوش کردو تاریخ زایمانو 1392/1/1 دادو گفت 7:30 صبح بیمارستانم باشمخیال باطل

خیلی از عمل می ترسیدم خیلیاسترس

بالاخره روز سال تحویل رسید.ساعت 2:20 دقیقه بعد از ظهر سال تحویل بود.با بابائی تصمیم گرفتیم سال تحویل خونه اونا باشیم.وقتی سال تحویل شد بابا بزرگت واسه تو خیلی دعا کرد گفت خدایا این کوچولوی مارو فردا صحیح و سالم به ما بده.همون جا هم تصمیم گرفتیم اسمتو بزاریم دینا.تا آخر شبم با او شکم همه جا عید دیدنی هامو رفتم.خوشمزه دیگه کم کم داشت نزدیک می شد به اومدن تو و تو دل من نمی دونی چه غوغایی بود.1 احساسی داشتم که تا خودت مادر نشی نمی فهمی.خیلی دوست دارم عزیز دلمماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

ديبا
20 مهر 92 15:54
چه دلنوشته هاي قشنگي بود
بغض تو گلوم جمع شده و گلوم داره ميسوزه دلم ميخواد گريه کنم حيف که نمي تونم
انشاءالله دينا کوچولو هميشه سالم و سلامت باشه و با اون خنده هاي قشنگش دل مامانشو آب کنه.
خدا کنه منم ني ني دار بشم تا دل منم غش بره
الهي آمين




آخی عزیزم انشااله قسمت شما هم بشه.نمی دونی چه دنیای نازی دارن این بچه ها